خرید بک لینک
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشمبدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشمبه وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرمبه گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالمنظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشمبه خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبمز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشمحدیث روضه نگویم گل بهشت نبویمجمال حور نجویم دوان به سوی تو باشممی بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوانمرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشمهزار بادیه سهل است با وجود تو رفتنو گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشمسعدیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران موسوی تاريخ: پنجشنبه 26 شهريور 1405 ساعت: 11:10

پسر، رو قدر مادر دان که دایمکشد رنج پسر بیچاره مادربرو بیش از پدر خواهش که خواهدتو را بیش از پدر بیچاره مادر ز جان محبوب تر دارش که داردتز جان محبوب تر بیچاره مادرنگهداری کند نُه ماه و نُه روزتو را چون جان به بر بیچاره مادراز این پهلو به آن پهلو نغلتدشب از بیم خطر بیچاره مادربه وقت زادن تو مرگ خود رابگیرد در نظر بیچاره مادربشوید کهنه و آراید او راچو کمتر کارگر بیچاره مادرتموز و دی تو را ساعت به ساعتنماید خشک و تر بیچاره مادراگر یک عطسه آید از دماغتپرد هوشش ز سر بیچاره مادراگر یک سرفه بی جا نمایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران موسوی تاريخ: پنجشنبه 26 شهريور 1405 ساعت: 11:10

گشت غمناک دل و جان عقابچو ازو دور شد ایام شبابدید کش دور به انجام رسیدآفتابش به لب بام رسیدباید از هستی دل بر گیردره سوی کشور دیگر گیردخواست تا چاره ی نا چار کنددارویی جوید و در کار کندصبحگاهی ز پی چاره ی کارگشت برباد سبک سیر سوارگله کاهنگ چرا داشت به دشتناگه ا ز وحشت پر و لوله گشتوان شبان ، بیم زده ، دل نگرانشد پی بره ی نوزاد دوانکبک ، در دامن خار ی آویختمار پیچید و به سوراخ گریختآهو استاد و نگه کرد و رمیددشت را خط غباری بکشیدلیک صیاد سر دیگر داشتصید را فارغ و آزاد گذاشتچاره مرگ ، نه کاریست حقیرزنده را دل نشود ازجان سیرصید هر روزه به چنگ آمد زودمگر آن روز که صیاد نبودآشیان داشت بر آن دامن دشتزاغکی زشت و بد اندام و پلشتسنگ ها از کف طفلان خوردهجان ز صد گونه بلا در بردهسا ل ها زیسته افزون ز شمارشکم آکنده ز گند و مرداربر سر شاخ ورا دید عقابز آسمان سوی زمین شد به شتابگفت که : ‹‹ ای دیده ز ما بس بیدادبا تو امروز مرا کار افتادمشکلی دارم اگر بگشاییبکنم آن چه تو می فرماییگفت : ‹‹ ما بنده ی در گاه توییمتا که هستیم هوا خواه تو ییمبنده آماده بود ، فرمان چیست ؟جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟دل ، چو در خدمت تو شاد کنمننگم آید که ز جان یاد کنماین همه گفت ولی با دل خویشگفت و گویی دگر آورد به پیشکاین ستمکار قوی پنجه ، کنوناز نیاز است چنین زار و زبونلیک ناگه چو غضبناک شودزو حساب من و جان پاک شوددوستی را چو نباشد بنیادحزم را باید از دست نداددر دل خویش چو این رای گزیدپر زد و دور ترک جای گزیدزار و افسرده چنین گفت عقابکه :‹‹ مرا عمر ، حبابی است بر آبراست است این که مرا تیز پر استلیک پرواز زمان تیز تر استمن گذشتم به شتاب از در و دشتبه شتاب ایام از من بگذشتگر چه از عمر ،دل سیری نیستمرگ می آید وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران موسوی تاريخ: شنبه 13 اسفند 1401 ساعت: 16:31

داد معشوقه به عاشق پیغامکه کند مادر تو با من جنگهر کجا بیندم از دور کندچهره پر چین و جبین پر آژنگبا نگاه غضب آلود زندبر دل نازک من تیر خدنگاز در خانه مرا طرد کندهمچو سنگ از دهن قلما سنگمادر سنگ دلت تا زنده ستشهد در کام من و تست شرنگنشوم یک دل و یک رنگ تراتا نسازی دل او از خون رنگگر تو خواهی به وصالم برسیباید این ساعت بی خوف و درنگروی و سینه تنگش بدریدل برون آری از آن سینه تنگگرم و خونین به منش باز آریتا برم ز آینه قلبم زنگعاشق بی خرد ناهنجارنه بل آن فاسق بی عصمت و ننگحرمت مادری از یاد ببردخیره از باده و دیوانه ز بنگرفت و مادر را افکند به خاکسینه بدرید و دل آورد به چنگقصد سر منزل معشوق نموددل مادر به کفش چون نارنگاز قضا خورد دم در به زمینو اندکی سوده شد او را آرنگوان دل گرم که جان داشت هنوزاوفتاد از کف آن بی فرهنگاز زمین باز چو برخاست نمودپی برداشتن آن آهنگدید کز آن دل آغشته به خونآید آهسته برون این آهنگآه دست پسرم یافت خراشآخ پای پسرم خورد به سنگ                                             ایرج میرزا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران موسوی تاريخ: جمعه 17 تير 1401 ساعت: 21:01

آهی كشید غمزده پیری سپید مویافكند صبحگاه در آیینه چون نگاهدر لا به لای موی چو كافور خویش دیدیك تار مو سیاهدر دیدگاه مضطربش اشك حلقه زددر خاطرات تیره و تاریك خود دویدسی سال پیش نیز در آیینه دیده بودیك تار مو سپیددر هم شكست چهره ی محنت كشیده اشدستی به ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران موسوی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:39

گفتمش شیرین ترین آواز چیست؟چشم غمگینش به رویم خیره ماندقطره قطره اشکش از مژگان چکیدلرزه افتادش به گیسوی بلندزیر لب غمناک خواندناله زنجیرها بر دست منگفتمش:آن گه که از هم بگسلدخنده تلخی به لب آمدو گفت:آرزویی دلکش است اما دریغبخت شورم ره بر این امید بستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران موسوی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:39

اگر که بیهده زیباست شب
برای چه زیباست
شب
برای که زیباست؟ ــ

شب و
رودِ بیانحنای ستارگان
که سرد میگذرد.

و سوگوارانِ درازگیسو
بر دو جانبِ رود
یادآوردِ کدام خاطره را
با قصیدهی نفسگیرِ غوکان
تعزیتی میکنند
به هنگامی که هر سپیده
به صدای همآوازِ دوازده گلوله
سوراخ
میشود؟

اگر که بیهده زیباست شب
برای که زیباست شب
برای چه زیباست؟

احمد شاملو

برچسب: نویسنده: باران موسوی تاريخ: جمعه 17 بهمن 1399 ساعت: 21:59

ميزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای ياد
يادی برای سنگ

اين بود زندگی؟
حسین پناهی

برچسب: نویسنده: باران موسوی تاريخ: جمعه 17 بهمن 1399 ساعت: 21:59

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینمبیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینمالا ای همنشین دل که یارانت برفت از یادمرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینمجهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکش فریادکه کرد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران موسوی تاريخ: جمعه 17 بهمن 1399 ساعت: 21:59

باری اگر روزی کسی از من بپرسدچندی که در روی زمین بودی چه کردی؟من می گشایم پیش رویش دفترم راگریان و خندان بر می افرازم سرم راآنگاه می گویم که: بذری نو فشانده استتا بشکفد تا بردهد بسیار مانده است در زیرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران موسوی تاريخ: جمعه 17 بهمن 1399 ساعت: 21:59

هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر ...........آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم

هر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر .........رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر

مولانا

برچسب: نویسنده: باران موسوی تاريخ: جمعه 17 بهمن 1399 ساعت: 21:59

روزها فکر من این است و همه شب سخنمکه چرا غافل از احوال دل خویشتنماز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنممانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرایا چه بود است مراد وی از این ساختنمجان که از عالم علوی است یقین می دانمرخت خود باز بر آنم که همان جا فکنممرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاکدو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنمای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوستبه هوای سر کویش پر و بالی بزنمکیست در گوش که او می شنود آوازم؟یا کدام است سخن می نهد اندر دهنمکیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟یا چه جان است نگویی که منش پیرهنمتا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایییکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنممی وصلم بچشان تا در زندان ابداز سر عربده مستانه به هم درشکنممن به خود نامدم این جا که به خود باز رومآن که آورد مرا باز برد در وطنمتو مپندار که من شعر به خود می گویمتا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنمشمس تبریز اگر روی به من بنماییوالله این قالب مردار به هم در شکنم مولانانوشته شده توسط Amir | لینک ثابت | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران موسوی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 0:15

حمید مصدق جمعه ۱۳۹۲/۰۸/۰۳ 19:23

وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست

نوشته شده توسط Amir | لینک ثابت |


برچسب: نویسنده: باران موسوی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 3:56

با طلا باید نوشت سه شنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۸ 21:47 ديدم نوشته اند به ديوار اين خانقاه با خط دلپذيركه اين نيز بگذرد گفتم هزار حيف كه با صد هزار درد اين چند روز عمر به ناچيز بگذرد دي آمد و گذشت،بهار آيد و رود صدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران موسوی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 3:56

نشود فاش كسي آنچه ميان من و توست تا اشارت نظرنامه رسان من و توست گوش كن با لب خاموش سخن ميگويم پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست روزگاري شدو كس مرد ره عشق نديد حاليا چشم جهاني نگران من و توست گرچه در خلوت راز دل ما كس نرسيادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران موسوی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 3:56

صفحه بندی