از هم گريختيم
و آن نازنين پياله دلخواه را دريغ
بر خاک ريختيم
جان من و تو تشنه پيوند مهر بود
دردا که جان تشنه خود را گداختيم
بس دردناک بود جدايي ميان ما
از هم جدا شديم و بدين درد ساختيم
ديدار ما که آن همه شوق و اميد داشت
اکنون نگاه کن که سراسر ملال گشت
و آن عشق نازنين که ميان من و تو بود
دردا که چون جواني ما پايمال گشت
با آن همه نياز که من داشتم به تو
پرهيز عاشقانه من ناگزير بود
من بارها به سوي تو بازآمدم ولي
هر بار . . . . دير بود
اينک من و تو ايم دو تنهاي بي نصيب
هر يک جدا گرفته ره سرنوشت خويش
سرگذشته در کشاکش طوفان روزگار
گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خويش . . .
هوشنگ ابتهاج
نوشته شده توسط Amir
| لینک ثابت |
برچسب:
نویسنده: باران موسوی
تاريخ: پنجشنبه
18 آبان
1396 ساعت: 3:56